تبلیغات
48ia
سرگرمی , تفریح ,عاشقانه , آموزشی و دانستنیهای خواندنی,تصاویر روز دنیا,فراماسونری,عکس ...
چت روم
آخرین مطالب

» مژده مژده مژده ( سه شنبه 26 فروردین 1393 )
» قرارنیست... ( یکشنبه 13 بهمن 1392 )
» برگرد که بر بهارمان میخندند ( دوشنبه 7 بهمن 1392 )
» و عجیب است ... ( دوشنبه 7 بهمن 1392 )
» مغـــــــزشـــماچندساله است؟(تست خیلی جالبـــــــــــــ) ( یکشنبه 10 آذر 1392 )
» تست شخصیت شناسی جالب،جدید،واقعی ( شنبه 9 آذر 1392 )
» فرق سرتان شخصیت شما را لو می دهد!! ( شنبه 9 آذر 1392 )
» خنده ! ( جمعه 1 آذر 1392 )
» مسلمان شدن مستربین همه جهان را لرزاند (عکس) ( شنبه 25 آبان 1392 )
» شعـــــــــرعاشـــــــــــــــــــــــورا ( چهارشنبه 22 آبان 1392 )
» پخش چندباره سریالی در خدمت صهیونیست‌ها ( سه شنبه 21 آبان 1392 )
» تنها سوپرمیلیاردی که امام او را بوسید+عکس ( سه شنبه 21 آبان 1392 )
» مشهورترین زنده ماندگان اعدام ( یکشنبه 19 آبان 1392 )
» این ساپورت لعنتی! + تصاویر ( یکشنبه 19 آبان 1392 )
» 11 فایـده شگفـت انگیـز لبـخند زدن ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» بدون شرح ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» پَ نَ پَ ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» عکس های طنز ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» تاریخچه نام ایران.. ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )
» میزان عشق و محبت متولدین ماه های مختلف سال ( چهارشنبه 24 مهر 1392 )

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


فقط من و توایم که دنیا رو میسازیم
ایجاد کننده وبلاگ : mohsen

Review mano2o.mihanblog.com on alexa.com


  • تاریخ ارسال : پنجشنبه 21 شهریور 1392, 12:16 ب.ظ
هنگام حمله ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین در حال جنگ بودند.
یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابان های پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند. فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده پوست فروش ملتمسانه می گوید: خواهش می کنم کمکم کن. پوست فروش می گوید: زود باش بیا زیر این پوستین ها! و سپس روی فرمانده مقدار زیادی پوستین می ریزد. قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند: کجاست؟ ما دیدیم که آمد تو! سپس شروع می کنند به زیر و رو کردن دکان برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی اما او را پیدا نمی کنند و می روند.
فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستین ها بیرون می آید و کم کم سربازان او از راه می رسند. پوست فروش رو به فرمانده کرده و می پرسد: ببخشید که چنین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم؛ اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به این که لحظه ای بعد آخرین لحظات زندگی تان است چه احساسی داشتید؟ فرمانده که حالا نجات پیدا کرده، قامتش را راست کرده می گوید: تو به چه حقی جرات می کنی که جلوی سربازانم چنین سوالی از من بپرسی؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید. من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد!
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند. پوست فروش که نمی تواند چیزی را ببیند؛ فقط صدای فرمانده را می شنید که پس از صاف کردن گلویش به آرامی گفت: آماده ... هدف .... در آن لحظه قطرات اشکی از گونه های پوست فروش غلتید و پس از سکوتی طولانی صدای گام هایی را شنید که به او نزدیک می شوند. کسی نوار دور چشمان پوست فروش را برداشت. پوست فروش فرمانده فرانسوی را دید که با چشمانی نافذ مقابل او ایستاده و گفت: حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟!




ادامه مطلب
تبلیغات

تبلیغات

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک

Review mano2o.mihanblog.com on alexa.com ========== گ

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا

==========

کد کج شدن تصاویر

==========

کد متحرک کردن عنوان وب